تبليغاتX
افغــــانستان زیبا

افغــــانستان زیبا

سلام خدمت دوستان

الهی ...

پرور دگارا!
 دوست دارم نمازم را در محراب نگاه تو بخوانم و کویر جانم را به دشت زیبای نسترن و شکیبای تو بیارایم و بر قبله گاه نیلگون دریادلانت سجده گذارم و تو نظاره گر رویش رنگین کمان عشق بر آسمان تیره ی دلم باشی و با نگاه روشن ستارگان مهربانی پیوند زنی.

گلزار جان
با که گویم غم دل جز تو که غمخوار منی
همه عالم اگرم پشت کند یار منی

دل نبندم به کسی روی نیارم به دری
تا تو رویای منی، تا تو مدد کار منی

راهی کوی توأم قافله سالاری نیست
غم نباشد که تو خود قافله سالار منی

به چمن روی نیارم نرم در گلزار
تو چمن زار من استیّ و تو گلزار منی

دردمندم نه طبیبی نه پرستاری هست
دلخوشم چون تو طبیب و تو پرستار منی

عاشقم سوخته ام هیچ مددکاری نیست
تو مدد کار من ِ عاشق و دلدار منی

گل.......

+ نوشته شده در  85/06/06ساعت 4:36 PM  توسط سید محمد حسینی   | 

باشید زروی ............

صاحب خبر بیامد و ما بی خبر  شـدیم
هاتف شــوی و بـی خبران را خبر  کنی
ما کشتی شکسته و طوفان  گرفته ایم
خضر زمـانه  باشی  و با  ما سفر  کنی
روز  ازل   به   عهد   نکردیم   مـــا  وفا
در خلوتی  بیایی و عهــدی  دگـــر کنی
باد فــراق بیآمد  و گلـــزار شد  خــــزان
کو بـــاد وصــل غنچه و گل تازه تـر کنی
دوشم   سحر نداشت   ز  تاریکی دلـم
شمس  بقا  بتابد و شب  را سحر کنی
امید  وصــل  دارد  این  دل   یکــــــدمی
از دربیا کــــه  غیر خود  از دربــه درکنـی
برهرجفای و جور توساعی  رضـــا بـــداد
شاید دلـت  بسوزد و یک  دم  نظر کنی
 

گل

 

+ نوشته شده در  85/06/06ساعت 4:17 PM  توسط سید محمد حسینی   | 

عاشق بمان

عاشق بمان  I love  U
مهم این نیست که هستی آن چه اهمیت دارد این است که همیشه عشق بورزی و آن چه تو را باید شادمان کند این است که روزت را با عشق آغاز کنی و شب هنگام با یاد عشق سر به بالین بنهی محبت و صداقت باید هسته مرکزی همه کارهای تو باشد و از درون و برون یکی شوی مثل نفس کشیدن که همه اعضا با هم به اتحاد می رسند در رساندن دم به بازدم
عشق
گوهری است بس زیبا و فریبا و هنرمند واقعی در زندگی کسی است که  محبت و صداقت آن را چونگینی برانگشت عشق روح خود کند .کسی که محبت عشق را باور دارد و به خاطر آن به تمنای نفس پشت می کند در واقع خدا را شناخته و با توسل به عشق الهی خود را از هر رویدادی نا خوشایندی دور می کند در گنجینه روزگار رازی با ارزش تر از مهر ورزیدن نخواهی یافت و هیچ چیز درد دنیا بر مسندی بالا تر از نوز محبت بر قلب کسی نمی نشیند خدا خود مظهر عشق و بخشش است و فقط با یک زبان نباید بااو سخن گفت زبان دل مهربان زبان دل بخشنده و بی کینه ....
هیچ به این فکر کرده ای که به نام خدا چه کارها را نمی توان کرد آری تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما کینه دوست را به دل بگیری تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما به وفاداری دوست توجه نکنی تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما آبروی دوست را بر باد دهی و ویرانش کنی
.

love pic

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 5:3 PM  توسط سید محمد حسینی   | 

سرزمین ما

سر زمین من و تو ....... بسم الله                              

ای افغانستان ‌‌. ای سرزمین دلاوران . ای زادگاه قهرمانان دوستت دارم . دوست دارم کوه های سر به فلک کشیده ات را که از قله های آن باد غرور می وزد . دوست دارم آبشار های زیبایت را که از آن آب های عاطفه جاری است . دوست دارم دره هایت را که از آن آب محبت روان است .

ای میهن عزیز من به اسم قشنگ تو عشق می ورزم و با اسم زیبایت احساس آرامش می کنم ای سرزمین زیبای من هیچگاه دشمنان تو نگذاشت که آن قلب خسته ات احساس آرامش کند اما این جوانان با غرور تو دیگر به دشمنانت اجازه نخواهد داد تا دشمنان تو بیش از این به خیانت بپردازد . ای یادگار مردان بزرگ دوستت دارم و به اسم زیبایت افتخار می کنم .

انشاءالله شاهد آن روز باشیم که همه دست به دست هم داده تا سر زمین زیبای خود را آباد کنیم  والسلام .

afghanistan

تصویر از خانم ملالی جویا وکیل پارلمان افغانستان

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 4:28 PM  توسط سید محمد حسینی   | 

وقتی کلان می شوی

وقتي کلان  مي شوي ديگر شرم ميشی که  به طوطی  ها سلام كني و براي پرندهگل های ....... هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي ، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي کلان  شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند وقتي کلان  مي شوي ديگر نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني  ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي  وقتي بزرگ مي شوي قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه داخل  كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند   آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني وقتي کلان  مي شوي دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي به جا مانده ای  ، آنروز ديگر خيلي دير شده است  فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و مي گويند: خيلي کلان  شده بود .

+ نوشته شده در  85/05/26ساعت 4:59 PM  توسط سید محمد حسینی   | 

زمزمه عشق

بعد از مدت ها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت.  گرمی دستانت را بر روی بدن  یخ زده ام چه عاشقانه حس می کردم .  نگاهی به چشمان عاشقم انداختی .  پاکی نگاهت تنم را به لرزه انداخت.  چه حس زیبایی بود در آغوش تو بودن .  اشک در چشمانم حلقه زده بود. درد دلم را از نگاهم خواندی .  چشمات  را بستی و شروع کردی به خواندن . آرام آرام  زمزمه می کردی دلم گرفت . ای هم نفس ، پرم شکست داخل  این قفس . دستم را باز کردم تیغ در دستانم برقی زد. لحظه های آخر بود همیشه آرزو داشتم در آغوش تو بمیرم و این بهترین فرصت بود . آرام تیغ را بر روی دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت دستانم می لرزید اما فرصتی نداشتم باید قبل از آنکه چشمانت را باز کنی کار را تمام می کردم . تیغ را روی دستم کشیدم خون به سرعت از بدنم خارج می شد دست هایم را مشت کردم و فشار دادم تا مبادا از شد ت درد تکان بخورم و تو چشمت را باز کن .  لحظه های آخر بود در کنار تو در آغوش تو جان دادن لذت عجیبی داشت و تو هنوز زمزمه می کردی  صدایت را برای آخرین بار می شنیدم . دستت  را آرام بر روی لبهایم کشیدی برای آخرین بار دستان نجیبت را بوسیدم و چشم هایم را به روی همه تنهایی ها بستم  بدنم یخ زده بود . سرمای ناگهانی بدنم تو را به خودت آورد چشمانت را باز کردی و دیدی از من تنها یک لباس خونی و دستمالی تر از اشک برایت باقی مانده و تمام ...

love

 

love is the highest gift of god

 

lovely

+ نوشته شده در  85/05/26ساعت 4:57 PM  توسط سید محمد حسینی   | 

آموختم


من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض خانه مادر کلان  آموختم   من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم  من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم  من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم  من صداقت را از یکرنگی ابرهای سفید آموختم  من وفا را از کبوترا بر شاخه های خشکیده یک درخت آموختم   من گذشت زمان را از چشمان منتظر آموختم  من ایمان را از کودکان معصوم آموختم  من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم و من آموختم آموختم و آموختم .

mokhtam@

+ نوشته شده در  85/05/26ساعت 4:51 PM  توسط سید محمد حسینی   | 

سلام به تمام بچه های کوچه پر خاطره من . کوچه معدن

سلام به همه دوستاي خوبم همه شما flower
 
يادش بخير ديروز ها كنار هم مينشستيم و چشم به غروب آفتاب ميدوختيم كه اشعه طلاييش با امواج ميرقصيد... و امروز ها من به تنهايي و با ياد شما كنار آب مي نشينم و به غروب آفتابهايي فكر ميكنم كه بدون شما ميگذرند. چقدر زود گذشت با هم بودن و چه زجر آور است زندگي در اين رزهاي تنهايي و بدون شما....اي كاش بوديد وصداي تپش هاي قلبم را ميشنيديد. تپش هايي كه فقط به خاطرشما ميزنند فقط   چون شما گفتید بعد از ما بر لب آب بنشينیم و غروب آفتاب طلايي را تماشا كنم..
آيا اين تقدير من است ؟ تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و افسوس دوري شما را بخورم  درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند افسوس كه شما ديگر در كنارم نيستيد افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده .  افسوس كه هرچه بدوم و بدوم شما دور و دورتر. لعنت به اين دنيا  كاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم و حال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد آخر چگونه مي توان در اين دنيا زندگي كرد ؟ دنيايي كه در آن آدمها روزي چندين بار عاشق مي شوند دنيايي كه در آن عشق را فقط مي توان در ويترين كتابفروشي ها يافت دنياي كه در ان محبت و صداقت مرده و جاي خود را به بي وفايي دروغ داده  دنيايي كه در آن دروغ عادت و بي وفايي قانون و دلشكستن سنت شده است دنياي كه در آن بايد عشق را به بها خريد .  دنیا را متوقف کن که آن را ترک کنم ..

the mine boys

+ نوشته شده در  85/05/25ساعت 9:0 PM  توسط سید محمد حسینی   | 

سعی کن زیبائی در نگاه تو باشد .

سعی کن زیبایی در نگاه تو باشد نه در آن چیز که به آن می نگری!

با عقل انتخاب کن با عشق زندگی کن. به فکر فردا باش اما نگران فردا نباش. یه چیزه دیگه هم می خوام بگم اون اینه که تا حالا به قدرت جمله الهی به امید تو پی بردید اگه می خواهید پی ببرید امتحان کنید یه روزتونو با این جمله از ته دل شروع کنید و یه روز دیگه این جمله رو نگید مطمئنم تفاوت احساس می کنید. خواستن توانستن است و اگر اراده كنم مي توانم با وجود بدترين و سخت ترين شرايط به خواسته قلبي ام برسم ... اگر توكل به خدا داشته باشم هيچگاه نااميد نمي شوم چون خداوند مهربان هميشه و در همه حال ياريم خواهد كرد زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي.

flower

+ نوشته شده در  85/05/25ساعت 8:53 PM  توسط سید محمد حسینی   | 

يادم باشد

يادم باشد
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب  دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم  يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم  و براي سياهي ها نور بپاشم  يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم  و از آسمان درسِ پـاك زيستن يادم باشد سنگ خيلي تنهاست. يادم باشد بايد با سنگ هم  طيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند  يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن  به دنيا آمده ام . نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان . يادم باشد زندگي را دوست دارم . يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان  بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم  .يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي  كه از سازش عشق مي بارد به اسرار  عشق پي برد و زنده شد . يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده و از اينجا رفته اند. بايد سنجاقك ها را پيدا كنم  يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم . يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود . يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم . يادم باشد زنده ام  ......

تقدیم به تو

 

+ نوشته شده در  85/05/25ساعت 7:31 PM  توسط سید محمد حسینی   |